موانع اجتماعی دموکراتیزاسیون در افغانستان
جاوید راحل دانشجوی دکتری تخصصی اندیشه سیاسی

بخش سوم
1 – 1. پیشینه دموکراسی در افغانستان
اداره افغانستان به عنوان یک کشور تا اوایل قرن بیستم همواره با تمایلات و خواستههای شاهان و امیران اداره شده است. و حتی تا زمان امیر عبدالرحمن خان یعنی 1880 دولت به مفهوم واقعی کلمه وجود نداشت و بنا بر فشارهای روسیه و بریتانیا سرزمین افغانستان از دل تنشها و و بن بستهای اجتماعی و تحولات سیاسی زاده شد. و نمیتوان ادعا کرد که زمینههای ساختاری برای دموکراسی وجود داشته است. نخستین بار فرایند شبه دموکراسی در دوره که بنام دموکراسی یاد میشود (1973 – 1963) شکل گرفت طوری که هیچ گفتمانی شرایط بروز را نیافت.
دموکراتیزاسیون در این دوره بیشتر بگونهای صوری و با تاثیر از وضعیت جهان از بالا به پائین صرف در محدوده دربار صورت گرفت و به آن به چشم یک امتعه وارداتی غربی نگاه میشد. چون سنت های غالب و بنیان محکم برای دموکراسی در افغانستان وجود نداشت، احزاب و جریانهای سیاسی به جای گرایشهای دموکراتیک به سمت گفتمان قومی، سنتی مذهبی و ساختار اقتدار گرایانه سمت و سوی بیشتر پیدا کرد.
2 – 1. روند استقرار دموکراسی در افغانستان
در 11 سپتامبر 2001 (20/6/1380) برجهای دو قلو مرکز تجارت جهانی در نیویورک با خاک یکسان شد و بیش از پنج هزار نفر جانشان را از دست دادند. آمریکا با حمایت متحدین، مجامع بین المللی و قطع نامههای شماره 1368 و 1373 شورای امنیت در تاریخ 7 اکتوبر (15/7/1380) حملات خود را علیه طالبان شروع کردند. در تاریخ 13 نومبر (22/8/1380) کابل پایتخت و در 7 دسامبر (16/9/1380) قندهار مرکز طالبان سقوط کرد.
بعد از سقوط طالبان مهمترین مسأله پر کردن خلاء قدرت در افغانستان بود. و برای جلوگیری از تجربه تلخ پس از خروج شوروی، آمریکا و مجامع بین المللی در صدد ایجاد دولت مشروع با پایههای وسیع در افغانستان بر آمدند. نشستی در بن پایتخت آلمان بر گزار شد که در آن تمامی جریانهای سیاسی و نظامی افغانستان به استثنا طالبان شرکت داشتند که بر اساس معاهده بن جدول زمانی استقرار دولت دموکراتیک آغاز شد. (تاجیک و شریفی، 1387: 38)
خطرات و چالشهای فرا روی روند دموکراتیزاسیون اکنون همانهای اند که در آغاز استقرار آن در گذشته اتفاق افتاده بود. طوری که از اوایل شگل گیری دولت جدید پس از اجلاس بن فضای که در خلاء گفتمانی طالبان ایجاد شد زمینه استقرار دموکراسی را با حمایت جامعه جهانی داشت طوری که در اولین انتخابات 9 اکتوبر 2004 بر گزار شد.
بر اساس گزارش سازمان ملل حدود 8.1 ملیون نفر در انتخابات شرکت کردند که حدود 70 در صد ثبت کنندگان را تشکیل میدادند. 40 در صد رای دهندگان زنان بودند. تقریباً حدود 300 تا 400 هزار نفر از مهاجرین ساکن ایران و پاکستان نیز رای شان را در صندوقها ریختند. حامد کرزی با کسب 55.4 در صد آراء پیروزی را به دست آورد. (تاجیک و شریفی، 387: 39) آمار انتخاباتهای بعدی از اوج امید به دموکراسی کاسته شد طوری که در سال 2009 کمتر از شش ملیون نفر رای دادند و در سال 2014 این تعداد به اندکی افزایش یعنی 6592000 رای دهنده را داشت که پر از تقلب قلمداد گردید و در نتیجه عدم اعتماد مردم به فرایند دموکراتیزاسیون در افغانستان میزان اشترک مردم در انتخابات اخیر 2019 در حدود 2592000 نفر از 9.6 میلیون نفر واجد شرایط رایدهی در انتخابات ششم میزان اشتراک کرده اند.
لیپست باور داشت که ثروت اقتصادی موجب توسعه آموزش، ایجاد سطح بالای از سود، گسترش شهر نشینی، تقویت رسانههای جمعی و تلطیف منازعات سیاسی میگردد که تحقق این امر دموکراسی را به همراه خواهد داشت. بنا بر این فقدان پیشرفت ثابت در وضعیت امنیت، اقتصاد و اجتماع نشان دهنده عدم موفقیت دموکراتیزاسیون در افغانستان است که دلیل ساختار از بالا به پائین به شدت شکننده است و به دلیل عدم شکل گیری فضای اجتماعی مناسب طوری که لیپست باور داشت و عدم وابستگی اقتصادی به منابع داخلی دولت رانتی (وابسته به کمکهای اقتصادی کشورهای خارخی) که از چالشهای این راهکار به حساب میروند.
2. موانع دموکراتیزاسیون در افغانستان
1 – 2. نظام قبیلوی
ساختار قبیلهیی یک ساختار غالب و فراگیر در میان تمام اقوام افغانستان است. نظام قبیلوی بر بنیاد خانواده و اصل پاتریمونیال استوار بود، خانواده هسته مرکزی قبیله را تشکیل میدهد سلسله مراتب خانواده که یک مرد در راس خانوادههای گسترده قرار داشته و در زیر مجموعه آن تعداد زیادی از افراد که اعضای خانواده گسترده را شامل میشد و این سلسله مراتب با الگوی جامعه سنتی و بر اصل وابستگی عصبیت خانوادگی که همه خود را ملزم به محافظت از شرف و عزت خانواده میدانند، استوار است.
نظام ارزشی خانواده بر اصول اطاعت و احترام کوچکتران نسبت به کلان تران، تعهد کلانتران در دفاع از منافع و شرف اعضای خانواده و تلاش مشترک همگانی برای اقتصاد مشاعی استوار یافته است. خانوادههای به هم نزدیک یک طایفه را تشکیل میدهند که در رأس آن ها ملک قرار دارد و چند طایفه ه عشیره یک خیل را تشکیل میدهند که رهبر آن خان نامیده میشود.
خانواده خان را خان خیل میگویند ملکها معمولاً از سوی مردم از میان خانوادههای نجیب، ثروتمند و پر نفوذ انتخاب میشوند و خان از سوی ملکها و یا دولت بر گزیده میشدند. (عارفی، 1393: 151) چنین ساختار ارزشی متسلب تقریباً تمام اقوام و طوایف مختلف افغانستان را که عمدتاً روستا نشین هستند، بدون استثنا شامل میگردد. «پشتونوالی مجموعهای از قوانین و سنتهایی است که روابط میان اعضا در جامعهای قبیلهای تنظیم میکند». (عارفی، 1393: 152) در عرف اقوام پشتون مطالبات قبایل (پور اوغانی) به شدت قابل اعمال بوده و هیچ کسی توانایی مخالفت با آن را ندارد.
با توجه به نظریه ساختاری که بر دگرگونیهای بنیادی در ساختار قدرت طبقاتی، قدرت دولتی و قدرت بین المللی به عنوان شرط لازم برای گزار به مردم سالاری تاکید شده است: کثیر الاقوام بودن اقلیتهای افغانستان راه رسیدن به دموکراسی را مسدود ساخته است. موجودیت طبقات کوچک زمین دار تحت اثر حکومت به جای فیودالیسم گسترده راه مشارکت و گزار به سمت دموکراسی را مسدود ساخته است فرد دارای همان محرومیتی است که به گروه قومی تعلق دارد
در نظام اجتماعی قبیله سطح مطالبات فردی از سقف خانوادهها و حد اکثر قبیله فراتر نمیرود، تکیه گاه نظام قبیلوی بر دو امر استوار است جرگه و مقررات اجتماعی قومی مانند پشتونوالی، روابط اجتماعی قبایل با همدیگر تابع شرایط ویژه نظیر شرایط سیاسی و یا ظهور یک تهدید استوار است که منجر به دو نوع میشود: یک) رقابت و جنگ: بر سر امتیازهای سیاسی و دسترسی به قدرت دو) تعاون: بر بنیاد موجودیت دشمن مشترک و یا حس تعلق قومی در برابر یک گروه قومی دیگر.
نظام قبیلوی در افغانستان ادامه ساختار سنتی گذشته که به جای هویت ملی به هویتهای کوچک با مرزهای محدود هویتی قومی محصور گردیده است شناخته میشوند و چون در ساختارهای قبیلوی به جای تصامیم مردم فقط خانها اربابان و ملکها هستند که تصمیم گیریهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، حقوقی و حتی اقتصادی را میگیرند. لذا انعطاف نا پذیر بودن جامعه افغانستان آنطور که کلاوس اوفه آن را از ویژگی اصلی جوامع پیچیده عنوان میکند جلو مشارکت سیاسی فراتر از ساختار قبیلوی را سلب نموده است. و جا به کنشهای مردم سالارانه را تنگ ساخته و زمینههای دموکراتیزاسیون سلب گردیده، بنابراین پس از دو دهه از ایجاد دولت جدید سا ختارهای مدرن آن که حامی دموکراسی در افغانستان است متاسفانه نتوانسته فضای مناسبی ایجاد نماید. اگر به آمار و ارقام مشارکت مردم در انتخاباتهای سه دوره ریاست جمهوری طی این بیست سال نگاه شود سیر نزولی داشته است طوری که در سال 1383 به تعداد 8.1 در صد از هفتاد در صد واجدین رای اشتراک نمودند، در سال 1388 به 6 ملیون رای و در سال 1393 به 6.6 ملیون رای و بلاخره در سال 1398 کمتر از 2.6 ملیون رای از جمله 9 ملیون واجدین شرایط رای دهی در صندوق ها ریخته شد.
2 – 2. سنتها
افغانستان کشوری که در اوج سنت گرایی قرار دارد. سنتها در افغانستان ارزشهای مقدسی اند که اغلب با ارزشها و باورهای دینی هم ریشه اند و در اغلب موارد سنتهای غیر دینی چون نظام قبیلوی، تقدیر گرایی، پدرسالاری و تمکین به داوری های قبیلوی بار سنتی داشته اند.
بنابراین سنتها، رسوم، عادات و غیره مواردی که مختص جوامع توسعه نیافته اند در افغانستان بگونهای برجسته نمودار شده اند. افغانستان از نظر فرهنگی بسیار مختلط است. کمربند قومی پشتونها فرهنگ قبیلهای و بسیار سنتی دارد، همراه با آداب و رسوم دقیقاً تعریف شده است که بر مناسبات خانواده گی و خارج از قبیله حاکم است. (مارسدن، 1388: 27) سنتها یا عنعنات ریشه در اخلاق اجتماعی و شیوهای زیست افغانها دارد و در طول هزاران سال شکل یافته است. (رسولی، 1386: 113) در منابع تاریخی افغانستان چنانچه مرسوم بوده است.
با تکیه بر نظریه ساختاری میتوان بحث سنتهای غالب در افغانستان و تاثیرات آن بر فرایند دموکراتیزاسیون را پی گیری نمود. طوری که بافت قبیلوی افغانستان و حاکمیت سنت گرایی و تفسیرهای قشری از مذهب مخالف جدی فرایند دموکراسی است. پیوند میان روحانیون (مولویها و خانواده ها متصوفین) و قدرت از گذشته مردم را از پرداختن به امور سیاسی باز داشته است.
سیاسی شدن مذهب باعث تفسیر های بنیاد گرایانه از دین گردید. فهم افغانها در مورد دموکراسی و فرایند دموکراتیزاسیون بسیار سطحی و نازل است. در این کشور دموکراسی را کالایی دانسته میشود که توسط غرب به کشور شان وارد شده است. علمای دینی افغانستان حساسیت جدی با دموکراسی و تجدد دارند، حرف آن ها فراتر از قوانین افغانستان بوده و واجب الاجرا پنداشته میشود.
جایگاه سنت که بیشتر مبتنی بر تلفیقی از باورهای دینی و عنعنات قبیلهای بوده جایگاه نیرومندی داشته است که در این زمینه پیتر مارسدن مینویسد: «باور مردم در افغانستان، مثل سایر نقاط جهان، ترکیبی از خرافات، اعتقاد به ارواح، پرستش اولیاء، تصوف و مذهب سازمان دار بوده است. بنا بر این اسلام با باورهای یقین از اسلام و آداب قبیلهای چون پشتونوالی آمیخته بوده است.» (مارسدن، 1388: 118) فشار روسیه تزاری و بریتانیا از شمال و جنوب و همینطور غرب ایران شیعه مذهب جامعهای سنتی افغانستان را اسلامی تر و به ویژه سنیتر ساخته است. با توجه به مناسبات و روابط متسلب که میان اقوام مختلف این کشور وجود دارد. چنین ارزشهای سنتی در تمام اقوام مختلف این کشور وجود دارد، در هر مقطع از تحولات تاریخی به عنوان یکی از عوامل اساسی تأثیر گزار نقش داشته است.
کثرت برداشتها و کارکردهای دینی در افغانستان باعث شده که اغلب این برداشتها و فرقههای مختلف تبدیل به جنبشهای سیاسی شوند که طالبان نمونهای برجسته از نوع گرایش بنیاد گرایی دینی سیاسی میباشد که «بیشتر بازگشت به ریشههای سنتی است تا الگوی از شیوههای مدرن». (رسولی، 1386: 125) علمای مذهبی در افغانستان دارای نفوذ و تاثیر گزاری عمیقی بوده اند. گرچه علمای مذهبی دارای کدام انسجام و سلسله مراتب نیستند و بیشتر بر بنیاد تعاریف غیر رسمی از موقف روحانیون شده و به اسم ملا، مولوی و مفتی تقسیم بندی شده اند؛ که پائین ترین مرتبه ملا و سپس مولوی و بلند ترین موقف مفتی میباشد. اغلب ملاها در مدارس غیر رسمی داخلی و برخی ها نیز طلبههای مدارس دینی دیوبند و خیبر پختونخواه بوده است.
در اواسط دهه 1950 پانزده هزار مسجد در افغانستان وجود داشت که تحت اداره روحانیون بودند. روحانیون سنتی از هویت دینی و سنتی جامعه در برابر نو آوریها دفاع میکردند. (عارفی، 1393: 129) حضور پر رنگ این گروه در سراسر افغانستان اتوریته مذهبی و سیاسی را برای ایشان ایجاد نموده است و هم چنان پیوند علما با دستگاه سیاسی تا 1340 به سود علما بوده و این گروه را به شدت پر نفوذ ساخته بود. ریشه اکثریت احزاب جهادی به روحانیون و علمای دینی بر می گردد. لذا اوج اسلام گرایی را نخست در احزاب جهادی و سپس شکل گیری جنبش طالبان و تسلط شان در افغانستان را میتوان یاد آور شد.
حفیظ منصور مینویسد: «اثر گزاری قرائتهای نادرست دینی در افغانستان باعث شده است که این کشور به نوسازی دست پیدا نکند.» بر اساس دیدگاه او «برای نوسازی و توسعهی افغانستان بیش از همه به بازسازی و نوسازی اندیشههای دینی باید پرداخت؛ زیرا تا این باورها دگرگون نشوند زندگی مردم دیگر نخواهد گردید و توسعهای در کار نخواهد بود. (منصور، 1392: 91) طالبان در افغانستان ادعا میکنند که خداوند به آنها دستور داده است تا یک دولت الهی بر خرابههای آکنده از فساد و تباهی ایجا شده بدست سکولارها برپا نمایند ولی تحقق چنین آرزوی جای تردید بسیار دارد. (رسولی، 1384: 11)